تبليغاتX
آفتاب پرست
این بودن و نداشتن هایت به مرگ ناگهانی میماند

این حرف زدن های بی کلام.. صورتت که از روی دیوار اتاق خیره به من میماند...

به من از آن حرفهای نگو!  من... کلامم خطاب به تو بی پایان است

این بودن و نداشتن هایت ...

مثل سردی نوک انگشتانی که به پستان های داغ دخترکی در زمستان هجوم میبرند

من... نداشتن هایت برایم ناگهانی است!

به مرگ بی درد در خواب میماند

به خوابی که فردا ندارد و تو حتی نمیدانی و حدس نمیزنی...

نبودنت ... به ترس مرگ بی واهمه می ماند

در سکوت... بی خبر... با ترس

ترس از نشناختن .. ترس از نبودن ... ترس از تو !

نداشتن هایت را به پای بی وفایی ات نمی گذارم

این نسخه ها را برایت پیچیدن بی فایده است...

فقط نفس عمیقی میکشم و دود سیگارم را فرو میدهم و زمزمه میکنم

این... بودن و نداشتن هایت... به ترس مرگ میمانند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:40  توسط آفتاب پرست  | 

قلبم را جایی دور از تنم حس میکردم... به گمانم به تندی میتپید... یا نمیدانم چه بود آن حال...

میدیدم چشمهایت را... میخواندم حرفهایت را... میدانستم!

اما من آن بودم ... همان که روبرویت بود! همان که مدتها بود نمیدیدی

همانکه شراب های عشق تو مستش میکرد و کامش را به جز زهر...خاطراتت با چیز دیگری پر نمیکرد

آه... درد مکرر تو بود و من... کف یخ زده دستشویی که من از شدت استفراغ نیمه شبانه تا سحر سردی اش را مهمان بودم...

گس بودن عشقت... خالی بودن ذهنم!

طعم تو... گسی داشت... خاطراتت ... تلخی ... دوری ات... ( آه کلمات کم می آورند ) !

من قلبم... جایی دور از سینه ام میجهید ...

انگار دنیا رسوایی ام را میدید....

من میبینم ... بعد از تو... سردم... سرد... تلخم... تلخ...

گاهی خاطرات به دست و پایم می افتند... یادگارهایت موهای سیاهم را میکشند و ... روزهایم را سیاه میکنند...

گاهی به سرم میزند برگردم به همان دیوانگی ها... بعد از تو... هیچ کس دیگر آنطور که تو بودی نبود برایم... و هیچ از اینها به تو و مهربانیت بر نمیگردد...

آه... گفته ام بارها و باز... میگویم.... قلبم بیرون از من جایی نزدیک گرمی دستهایت انگار... بیقرارانه میجهید و من.... از زهر دوری در عین نزدیکی ات و گذر بی تفاوتت در عین احتیاجم و حرفهای گه گاه تلخت در عین غصه هایم... نمیدانم چه ها به روزم می آمد که به تو... بی تفاوت میگفت... به دورها برو... مرگ و زندگیت تفاوتی ندارد...برو... اینجا کسی منتظر نمانده!... آه چه غریب اند این نواها!

پ.ن:  گاهی از تلخی این خاطرات بغضم با همه تلخی هایی که این سالها در رگ هایم بوده را میخواهم بالا بیاورم... شاید جای خالی آغوش تو را هیچ کس نتوانسته پر کند و من... هیچ وقت جز اینجا حرفی نزدم...

شاید این است که دلسنگ میشوم گاهی... همین که میدانم ... تلخی های من بی انتهاست و اینجا... مقیاس آفتاب پرست و این خانه و این پلاک... تاریک است... همیشه تاریک بوده.... دلشکسته است و همیشه بوده است.... تقصیر کسی اما نیست... همیشه... اینجا تاریک بوده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 22:25  توسط آفتاب پرست  | 

تلخ میشوم و تلخ...

آنقدرها که شاید دیگر تلخی را حس نمیکنم...

خودم را بیجهت در آن خط های شیرینی که حتی طعمشان برایم غریب تر از آنست که یادم بیاید گم میکنم...

یادم میرود

من همیشه همینقدر تلخ و تنها و بی معنی بودم

همیشه همینقدر دنیایم بی رنگ بوده و رنگ باخته و من... سطل رنگی از مغازه های رنگ فروشی خریده ام و به خیال خودم... - لبخند را با اسکناس های رنگی ام خریده ام و آه... میخندم...-

همیشه همینقدر دلقک وار دنیایم تلخ بودست!

 

ببین... عزیز من... از جایی که من می آیم... عشق معنا ندارد... حرف - دروغ- بیشتر خریدار دارد... از جایی که من می آیم طعنه ها و کنایه های مرگ بار زندگی میشوند شوخی جمع روشن فکران کوته نظری که برای من و تو نسخه های زندگی میپیچانند... آنها که یک لحظه به آنکه نوشتند و گفتند باور نداشتند... آنها که برای ما کلاه هایی دوخته اند که سر و اندیشه و دل و جسممان را با حرفشان یکی کنیم... ببین.... من از جایی می آیم که عشق ها به تجاوز میماند و گریه و لبخند معنای عکس هم را دارد... و روزگار نامرد خطاب میشود و آدم ها غلط های زندگیشان را به گردن دست و پای روزگار می اندازند و کسی از قلب کس دیگری خبری ندارد... برایش مهم نیست...

از جایی که من می آیم... اسکناس معنی دارد و عشق های سیلیکونی... از جایی که من می آیم رنگ ها طور دیگر دیده میشوند... از من نخواه بفهمم... حتی اگر درستتر از این بتوانم زندگی کنم اگر میان گرگ ها مکر شنل قرمزی های دلسوز را بکار بندی... خورده میشوی و هرگز... دستی برای پاره کردن آن شکم های گرگ ها وجود ندارد... این را تو ببین... بدان و به من خرده نگیر...

از جایی که من می آیم.... شادی و لبخند در جایی معنی میشود که بشود آن را خرید...!

 

آفتاب پرست و حال عجیب بد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 20:47  توسط آفتاب پرست 

در چشمت چیزی میخوانم... به تو نزدیکتر میشوم... جایی نزدیکت... متوقف میشود... انگار به دنبال من... زمان هم...

آن جا که ضربان قلبت را حس کنم و نفس هایت را می شنوم..

آنجا که عمق مهرت در رنگ چشمهایت پیدا میشود

آنجا که وقتی همینقدر هم نزدیکم به تو دلم برایت تنگ میشود... رنگ آغوشت میشود دلپذیرترین دنیا..

می ایستم ....و به تو نگاه میکنم... فکرم از همه چیز رهاست و قلبم  نزدیک قلبت میتپد

 

من یادم می آید که فراموش کرده بودم که جایی بین قفسه سینه ام

بین همه رگ ها و اعضا و ریه ها و هرچه دارم چیزی است

من... فراموش کرده بودم... کذب خوانده بودم... هرچه به عشق میماند

 کذب خوانده بودم هر چه به عشق میماند

یادم می آید که گفته بودم همه اینها دروغ است!...

وای بر من که روزی چنین ها گفتم!...

 

پ.ن: این یک اعتراف است... آغوش تو بهانه است برای آنکه همه حرفهایم را پس بزنم و ببینم که عاشق بودنم به تو فقط بستگی ندارد... مهم نیست من اینجا باشم یا نه... تو نزدیک باشی یا دور... ببین... مهم نیست اگر همه خوش خیال بپندارندم....

من عاشق اگر باشم... عاشق همه چیزم!...

پ.ن: کاش یادمان باشد عاشق بودن دخلی به وابستگی ندارد... دخلی به منتظر بودن ندارد. قلب عاشق همیشه رهاست و به قول سهراب   " همیشه عاشق تنهاست......."

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 12:48  توسط آفتاب پرست  | 

تفنگی داشتم... گلوله هایش آماده !

برای گرفتن جان کسی گرسنه بود

روحم خسته و دلزده بود و چشم هایم قرمز

دندانهایم صدا میدادند و دستهایم یخ زده بود اما نمیلرزید

باکی نبود و این میدان... پیروزی نداشت

هدف یک چیز بود همان را میخواستم!

 

نگاهی به اطراف کردم... حس بیرمقی بود... که چشمم را میسوزاند...

رویم را برگرداندم... خون در رگهایم یخ زد و... ماشه را کشیدم

 

تیر آخر را من زدم...

برای آنکه آنوقت فقط میشد عاشق بود!

ببین!... برای عاشق بودن بهانه بیشتر از یکی نیست

 

خودت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 21:4  توسط آفتاب پرست  | 

روزها بیدار و شبها بیدارتر...

اینگونه روزگارم به دنبال تو میدود و هرچه بیشتر میدوم... کمتر میرسم

روزها خیابان های شلوغ را گز میکنم و اطراف خودم را شلوغتر از قبل میکنم...

شبها روی تختم دراز میکشم و به هیچ فکر میکنم....

روزها تو را ترسیم میکنم و شبها با مرسوماتم از تو میخوابم و آرام ترم

حقیقت این را فریاد میکند... تو اینجا نیستی!

گوشهایم را میگیرم... نمیخواهم بشنوم و نمیخواهم بدانم...

روبروی همه حقایق می ایستم و زره فراموشیم را میبندم و مینگرم به گذر بی تفاوت زمان... از روی لاشهء همه آنهایی که خواستند بجنگند... چه خون ها و چه اشکها...

دست میکشم از این بازی ها و آن بهانه ها... این روزها و آن شبها...

زره ام را روی خاک می اندازم... با تو جدال نمیتوان کرد... حقیقتت جایی در قلبم را می آزارد که انگار درمانی نیست

جایی در قلبم تو را نگه میدارد... خاطره ات را در دستم مشت میکنم و مشتم را در جیبم نگه میدارم

خاطره ات را شاید بنگارم... کاغذ مچاله اش را هم در همان جیبم فرو میکنم...

شاید ترسیماتم را این بار دور نندازم... شاید فقط بگذارم گوشهء جیبم کنار خاطراتت و تو... بمانند... این بار!

پ.ن: نه ! تو مرا نمیترسانی... نگران نمیکنی... ناراحت هم... تو مرا... ترغیب میکنی... که مشتم را جلویت باز کنم و بگذارم ببینی درونم چه غوغایی است!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 12:59  توسط آفتاب پرست  |