تبليغاتX
آفتاب پرست

کاش بابا لنگ دراز بودی.

گاهی از دلتنگی ات برایم میگفتی. گاهی سایه ات دنبالم راه می افتاد.

کاش سایه ات مهر داشت. شاید او نامه میفرستاد!

کاش دنیا کمتر از تو . تو کمتر از همه بی وفا بودی!

کاش لنگ هایم برای چسبیدن به خاطراتی که نمیخواهم فراموششان کنم درازتر بود.

کاش از این حرفها عاشقتر بودم. بودی!

دود سیگارم را بیرون میدادم و فضا پر از دود میشد

کاش از بین خماری چشمم و دود سیگارم تو ظاهر بودی...

 

کاش قرار می گذاشتیم ! تو همینجا باشی و من همانجا بنشینم. تو مهربانی نکنی و من دلم نلرزد!

کاش قصه ات را دلم می آمد تف میکردم روی کاغذی و کتابی مینوشتم و می انداختم لابلای آشغال کاغذهای نمایشگاه کتاب برای آدم های شهر که بدانند!  غول شهر را حسنی نکشت!

به گمانم قصه اش هم دروغ بود

 

میدانی چه شد؟

به اینجای قصه که رسیدم دیگر نگفتم چرا! دیگر آوازم در گلویم خفه شد و رویایم روی تخت با بکارت همخوابه نوی تو تباه !

دیگر نگفتم ای کاش و توله سگ های تو در چاههای توالت خانه های دختر های بی سروسامان سیفون شدند و تو ...

 

به اینجای قصه که رسیدی دیگر هیچ آینه ای نمیتوانست نشانت دهد! همانقدر زشت بودی و متعفن ... میدانستی!

به اینجای قصه که رسیدی ... رفتی! برای تو دنیا و من هیچ کدام تاب بودنت را نداشتیم...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:27  توسط آفتاب پرست  | 

باران که بزند...

روی جنونم... روی ذهنم... روی همین لحظهء بی قرار

باران که بزند... اول فریاد میشوم بعد سکوت...

باران که بزند...

تو که کرشمه کنی... آخرین راند رقص را در رینگ زندگی فاحشه وارت پایان دهی

تو که بخندی چال گونه هایت گرمی شان را به رخ دنیا میکشند

تو که نگاه کنی... به قطره های باران... به روزهای تلخ بارانی

تو که دستم را بگیری....

در کوچه های وسط شهر و خنده که کنیم و همه نگاههای چپ چپ که بکنند به ما

باران که بزند

باکرگی آخرین نفر  در این شهر زیر سوال های غریبه ها به فحشا میماند...

 

باران که بزند. لبخند بزن. نگاه کن. فاحشه ترین زن این سرزمین را به دینار های ته جیبت بخر و آزاد کن. باران که زد... به آسمان دقیق نگاه کن... قصه های شیرین زیر گوشت میگویم و تو هم انکار کن...

 

پی نوشت: بگذار باران بزند. همه لاک پشت های شهر میدانند... باران که بزند ... خانه هایمان غوطه میخورند و به گند آب های شهر وصل میشویم.... باران که بزند... کثافت میشویم و بعد... پاک تر از پیشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 18:35  توسط آفتاب پرست  | 

خودم را جا میگذارم... جایی نزدیک به خط شروع...

و روحم را برمیدارم و میدوم به سمت... ____ پایان!

خودم را اینجا پیش تو... در آغوشت ... روی تختخوابت... جا میگذارم!

روحم را برمیدارم و دیوانه میشوم و از آخرین طبقهء همان ساختمان رها می شوم

 

خودم  را گمان کنم جایی در این نزدیکی جا میگذارم...

جنونم را برمیدارم و فرار.... پایان!

کسی درون من است... یک زن... به تنهایی من...

چشم هایم را که میبندم میبینمش...

پوست گندمگون و گونه های برجسته اش... موهای پریشانش و صورتی کمرنگ لبهایش را میبینم...

زن میخندد...

من از حرفهایش چیزی نمیفهمم...

 

خودم را جایی در قاب عکس های روزهای قبل جا میگذارم...

و جنونم مرا میبرد و رها میشود....

 

عزیزکم... دستم را در دستهایت جا میگذارم و انگشتهایم را لابلای موهایت... خاطره ام را روی تخت سرد هرشبت...

خداحافظ میگویم...

 

زن میخندد

 و جنونم میشود قدر همه بالا بلندی های بچگی ام... من اینجا پیش تو میمانم....

جنونم میرود بالا.... و می آید ............. ______ پائین!

 

سرگذشت نوشت :  تقدیم به کسی که از دردهایش بی قرار شد و فرار را بر قرار ترجیح داد... تقدیم به زن جوانی که از طبقهء چهارم ...پرید! زنی که پایان یافت...

حقیقت نوشت : تقدیم به ترس! که در همه ما ریشه هایش به قدرت همیشگی ست... تقدیم به جنون! که همیشه همخواب ترس هایمان است!...

تقدیم به بره هایی که جان دادند... وای به حال آنها که هنوزها جان میکنند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 20:5  توسط آفتاب پرست  | 

روبروی آینه برو...

به خودت نگاهی کن ! ببین! ... همه حقایق را پشت نگاهت سنگر کسانی کردی که شاید فقط دنبال یک دروغ ساده اند... کسانی... به سادگی هایی به سان من...

روبروی آینه برو! یک روز واقعا به خودت نگاه کن!

لازم نیست از الفاظ و لغات همیشگی ات لباس مکری برای کسانی مثل من بسازی...

لباسی که مرا بفریبد... حقیقتت را ببینم و تلخی اش را بچشم و باز ... بیشتر بخواهم!

 

روبروی آینه این بار که میروی... واقعا نگاه کن!

نه در نگاهت که رنگش مدت هاست همه و حتی خودت را فریفته...

آنطرفتر... ورای این نگاه را نگاه کن....

تویی... ضحاک زمانه تویی ! آنهایی که اطرافت میچرخند... نادان هایی به سان همان جوان های آن زمانه... نادان هایی نادان تر از آن ها ٬ جوانهای این زمانه !

 

پی نوشت: از میان خاطرات رد میشوم... آرام دستت را میگیرم و با خیالت به نرمی میرقصم... مهربانی خیالی ات مثل برف روی سرمان مینشیند و من و خیالم... میشویم تشنه تر از پیش و سیراب تر از هر وقت....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 18:38  توسط آفتاب پرست  | 

یک چیزی است راجع به صبح  بعد از چهارشنبه سوری هر سال

راجع به خیابان هاست شاید که به شهر جنگ زده میمانند...

یا رفتگرهایی که با دلخوری زمین های پر از آشغال های خوشحالی آدمها را جارو میکنند یا بوی گوگرد لایتی که در همه جای شهر انگار هست ...

شاید راجع به خواب آلودگی شهر است که نسبت به روزهای قبل از آن که خیلی شور و حال عید دارند خیلی بیشتر است

شاید راجع به این تعصب ما ایرانی ها را جع به زرتشتی بودنمان است

شاید به نزدیک بودن نهاد آدمی به آتش

شاید هم مثل بقیه چیزها به شهرمان تزریق شده و اکتسابی است

 

اما این را میدانم...

یک چیزی راجع به آن چهارشنبه هست که شب قبلش سور و ساتی بوده است

یک چیزی است راجع به من و تو و این روز!

من و خواب آلودگی سنگین کوچه های محلهء قبلی مان که رد میشدم تا به تو برسم

تو و من و خیابان عجیب خلوت ولیعصر که آن روزها دوطرفه بود...

ما که قدم میزدیم... آن روزها که نزدیکتر بودیم

تو و من... - نمیدانم بعد از این همه چرا آن روز از همیشه بیشتر وضوح داریم در ذهنم-

 

یک چیزی هست اما.... راجع به چهار شنبه بعد از شب پر سر و صدایی در این شهر...

یک سکوتی که انگار مرگ شادی شب قبل را فریاد میکند...

 

نمیدانم چیست... اما تو هم شاید متوجه شده باشی....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 23:52  توسط آفتاب پرست  | 

ابرها آسمان را میگیرند

پس حساب رویاهای من چه میشود؟

چه کسی میداند... فردا خورشید باز هم به من خواهد خندید یا نه...

 

بیا... غریبی نکن... ما که غریبه نیستیم ! هر کسی نداند تو خوب میدانی!

ما با هم  که سقوط کردیم

یادم هست که دستهایت را گرفتم و در اشک غلتیدم...

در خون...

در شرابه های تنم... تنت....

دستهایت بود یا... چنگ میانداختم به.... بالشتم؟!... تنهایی ام؟

 

تو بودی... یا نه... چه فرقی میکند... روحت اینجا بود!... یا نه؟... چه فرقی میکند؟

دستهایم را گره میکردم دور گردنت انگار... آری خود من بودم...در تو... میخزیدم زیر پوستت در ژرفنای نگاهت خانه میکردم... خانه میکردم و هم... فرار میکردم

اما ایستادم... نگاهت کردم... جایی دورها... من بودم... تو... دورها... قلبم... و سینه ام... که خالی بود!

 

نامت چه بود! چیست؟... تو را هرچه بنامد روزگار ناحق است... چه خوب... چه بد... سیاه یا سفید!

چه فرقی میکند؟

 

پ.ن : گور کن ! گورت را گم کن... به سرزمین انسانهایی خوش آمدی که هر کدام خودشان جایی اند و دلشان جای دیگر!... به سرزمینی که هیچ کس خودش نیست!... آوای خواسته های دیگری!... منتظر چه ماندی ؟ ...  گورت را گم کن...

آفتاب را از من گرفتند و شعله ای در دستم نهادند... من به این خرد بودن ها راضی نبودم هرگز... تو باور نکن!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 22:59  توسط آفتاب پرست  |